X
تبلیغات
دست نوشته های یک پسر تنها

دست نوشته های یک پسر تنها

مطالب ، شعرها و دكلمه هاي عاشقانه

دخترا همه سرشون تو ورقشونه و از هر 10000 نفر یه نفر بیکاره


ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه



[ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 22:12 ] [ علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) ]

[ ]

کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می‌گذارند.

احساسها بر افکار وکلمه ها مؤثرند.

اندیشه‌ها بر کلمه‌ها و احساسها تاثیر می‌گذارند.

بگوییم :  از اینکه وقت خود را در اختیار  من گذاشتید متشکرم.
نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم.

 

بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوییم : گرفتارم.

 

بگوییم : راست می‌گی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو.

 

بگوییم :  خدا  سلامتی بده.
نگوییم :  خدا بد نده.

 

بگوییم : هدیه برای شما.
نگوییم :  قابل ندارد.

 

بگوییم : با تجربه شده.
نگوییم :  شکست خورده.

 

بگوییم: قشنگ نیست.
نگوییم : زشت است.

 

بگوییم: خوب هستم.
نگوییم: بد نیست.

 

بگوییم : مناسب من نیست.
نگوییم : به درد من نمی‌خورد.

 

بگوییم : با این کار چه لذتی می‌بری؟
نگوییم : چرا اذیت می‌کنی؟

 

بگوییم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوییم : خسته نباشید.

 

بگوییم: من.
نگوییم: اینجانب.

 

بگوییم: دوست ندارم.
نگوییم: متنفرم.

 

بگوییم: آسان نیست.
نگوییم: دشوار است.

 

بگوییم : بفرمایید.
نگوییم : در خدمت هستم.

 

بگوییم : خیلی راحت نبود.
نگوییم : جانم به لبم رسید.

 

بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم.
نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد.
 
 
نظر یادتون نره هاااااااااااااااا 

[ سه شنبه 1392/01/20 ] [ 20:36 ] [ علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) ]

[ ]

733837_10151353042132857_849347233_n.jpg

[ پنجشنبه 1392/01/15 ] [ 10:1 ] [ علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) ]

[ ]

 

 

نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 1392/01/07 ] [ 19:14 ] [ علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) ]

[ ]

فرصتی نمانده ، پاهایم خسته است ، باید رفت ، باید رها شد از حصار تنهایی ، نمیدانم چگونه این چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند ، شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن میکنم و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم ، گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گامهایم میپردازم ...

 

[ سه شنبه 1392/01/06 ] [ 10:7 ] [ علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) ]

[ ]